بـی تــــــــــــــــو

بی تو در این خانـه کسی بما سر نمی زند

لیلی که بی خودی به مجنون تشرنمی زند

تـا نور تـو چون مـاه نتابد به من و خانه ما

بر درب  این خانـه کسی کـه دِر نمی زند

عنایت

/ 5 نظر / 6 بازدید
نازي

يه وبلاگ طراحي کردم و تمام کسايي که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لينک کردم . از تو هم دعوت مي کنم به جمع ما بياي . منتظر حضورتم . باي

shiva

امروز را به باد سپردم امشب کنار پنجره بیدار مانده ام دانم که بامداد امروز دیگری را با خود می آورد تا من دوباره آن را بسپارمش به باد... فریدون مشیری +سلام...خوبین...؟ :) همیشه ب این خونه سرمیزنم...[لبخند][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

راوي

پاسخ: بگذار من برایت چای بریزم آیا گفتم که تو را من دوست دارم؟ آیا گفتم که من خوشبخت هستم زیرا که تو آمده ای ... و حضورت مایه خوشبختی است چون حضور شعر چون حضور قایق ها و خاطرات دور ... بگذار پاره‌ای از سخن صندلی‌ها را آن دم که به تو خوشامد می‌گویند، برگردان کنم ... بگذار آنچه را که از ذهن فنجان‌ها می‌گذرد آنگاه که در فکر لبان تواند ... و آنچه را که از خاطر قاشق‌ها و شکردان می‌گذرد، بازگو کنم ... بگذار تو را چون حرف تازه‌ای بر ابجد بیفزایم... خوشت آمد از چای؟ کمی شیر نمی‌خواهی؟ و چون همیشه به یک حبه قند اکتفا می‌کنی؟ اما من رخسار تو را بی هیچ قندی دوست دارم ...

مریم

سلام .قبلا خیلی شعر بلد بودم .خودمم گاه گاهی شعر میگفتم .اما دیگه حالا شعری در خاطرم نیست. اما شعر خوب و قشنگ و دوست دارم ....وبتون عالیست[گل]