سلام بـر عـاشقـان و عـارفان  بـر تـو کـه مهمـان منی

 

خـانــه دل هست ،  بــه مـهمـانـی دل خـوش آمــدی






تاريخ : ۱۳٩٥/۳/٦ | ٩:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

دوش وقت سحراز غصه نجاتم دادند

شادمان چون نشدم حکم مماتم دادند


تا پریزاده و جن وملک آذر پاد

حکمی از نوبه فراخوانی ذاتم دادند





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

سالها دل طلب جام جم ازما می کرد

غالباً صحبتی از رویت دنیا می کرد

 

ناتوانی مرا دید وپس از آن فهمید

پوچی مسئله ی را که تقاضا می کرد





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٩ | ۸:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

چونکه هستیم بی خبر ازسرنوشت وحال خویش

نا امیدی و رجـاء گسترده بر ما   بال خویش


کامرانی هـا به دنیا  گه  نپایـد پیش از آن  

خوش بود یادی کنیم از خویش  بی اقبال خویش

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/۱٠/٥ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

هر که بیند عاشقی بی دل ،  فریبا می شود


لحظه هائی خود رها ، از حال ودنیا می شود

 

آرزومندی اگر غم آشنا  باشد چو من


همزمان با این تحول ، جذب معنا می شود

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

پرده پوشی کرده اند بر ما حقایق راچنان 

 گشته بی معنی فضای دیدن و کاوشگری

 

کوله بار زندگی از شیشیه وسنگ است وراه

 سخت ونا همگون . ونا ایمن بود سوداگری

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٩/٢۸ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

سالها بگذشته  ومن با تو دلدارم هنوز

 درنظر آزاده ام ، اما گرفتارم هنوز

 

 

ازشروع آشنائی  دل سپردن تا فراق 

قصه ای پر غصه مانده ،  بهر آزارم هنوز

 

 

دل گواهی می دهد از روزگارانم که شب

 تا سحر بردن بسر ،  بوده سزاوارم هنوز

 

 

آن نگاه زیرکانه شرمسار از اعتنا 

همچنان یاد آور است ، بر شوق دیدارم هنوز

 

 

آرمان ها ودقایق خوش خیالی و وصال

 بوده تعبیری خطا  ، از خواب وبیدارم هنوز

 

 

لحظه های خوب بودن  بی تو از روز نخست

 در ضمیر وخاطر آید ،  زآنکه غمخوارم هنوز

 

 

موسم ناکامی وحرمان نکردم جستجو

شرم این شرمندگی ،  باشد به رخسارم هنوز

 

 

باهمه خلوت نشینی دل نمی گیرد قرار

 کاین زجان فرسوده دارد ،  حکم اختارم هنوز

 

 

وام دار کس نبودم در وفا داری به عهد

 حرمت صد جان فدا ،  جان است وایثارم هنوز

 

 

نوبت ما چون نشد از خواستن تا انتخاب

 خود رهانیدن ازآن  ،  پس گشته اجبارم هنوز

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٩/۱٥ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

خلوت نشینم دیده را  ،  با دل مصفا می کنم

آزادگی را زین صفا  ،  بر خود مهیا می کنم


تا حاکمم برجسم وجان ، چون سایر صاحبدلان

دل بستگی ها را برون ،  ازکام دنیا می کنم


مفتون و شیدایم گهی  ،  غرق تمنایم  ولی

درمسکنت خواهی نظر ، بر عرش اعلا می کنم


بس معبرمعراج دل  ، آید به چشمم متصل

با بی نشانی ها گذر  ، از شهر رویا می کنم


با آرمانم رهنمون  ،  گردم به دنیای سکون

هردم که از خود بی خودم ، رقص مسیحا می کنم


شمع وجودم درزمان  ، گردیده آب و همچنان

باروزگاران سازش و  ،   با غم مدارا می کنم


پیدای نا پیدا منم  ،  سرگشته ی فردا منم

آسیمه سر ، آسیمه دل ،  رو سوی عقبا می کنم





تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱٩ | ٧:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

عـزمـم ز عتـاب نـا پسنـد دیـده برفت


احساس ثـواب  از دل غمدیـده برفت


روی گردان شدم از نا خلفان چون گویند


از دل بـرود  هـر آنـکـه ا ز دیـده برفت

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۸ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

پـرسشـی از حـال دنیـا  کـردم از حنـانـه ای


گفت تخم است و تخم فیلی یا که ذرت دانه ای


گفتمش از تخم ها نسل است که میماند به جا


گفت باشـد این صفت  در پیلـه ای پـروانـه ای


گفتمش پس راز هستی در کدامین صنعت است


گفت گُـم گشتـه حقیقت در دل افسـانـه ای


گفتـمش این آمـدن رفتن ز دنیـا بهـر چیست


گفت تا گـردد مشخص  عـاقل از دیـوانـه ای


گفتمش بر گو چه باشد حاصل عمر و تلاش


گفت شایـد لَـم دهی  بـر تخت دولت خـانـه ای


گفتمش بعضی چرا سرمست و خشنودند و شاد


گفت آنهـا خـوانـده انـد  گاهی زیارت نامه ای


گـفتـمش آیـا اثـر دارد دعـا  در کـارهـا


گفت آهی گـه بسوزد  خـانه و کاشانه ای


گفتـمش دارد تفـاوت  حـال و روز مـردمـان


گفت انسان است و عقل و همت جانانه ای


گفتمش با این کرامت  عالمی سوزد بـه آه


گفت باشد وحشت اش بر منصب شاهانه ای


گفتمش در بعـد مُـردن چی شود عمـر و بقـا


گفت وقتی گـم شدی گـم میشود حنانه ای

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٧ | ٥:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

با محبت آشنائى من سزاوار توأم


طالب صلح و صفائى من خبر دار   توأم


درخصوص عهد و  پیمان هم وفادارى برآن


مخلص بى ادعائى من گرفتار توأم

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/۸/۱ | ۸:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

بنگر که طاعت ما ،  در سایه ی عبادت

دارد سر درازی  ، ازآنچه بوده قسمت

با هر نظر سرابی ،  وا  مانده در جوابی

آید به چشم  بینی ، مرزی نداره حکمت

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٩ | ۸:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

گفتم که من سکوتم  ، گم گشته در صدایم


آرامشـی چـو باشـد ، در بطن  آن رهــایم


بشکسته چون شوم باز ،  باشم کلام آغاز


حتـی نفس شود آه  ، در آن نفس فدایم

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٢٧ | ٦:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

بـه آتش میکشم دل را ،  به پیش ام گر که باز آیی

بـه سینه زخـم دل دارد ،  نشان از داغ تنهـایـی


نه فرهادم نه مجنونم  ، نـه سر گشته بـه هامونم

بـرای دیـدن رویت  ،  نـدارم چشم بینـایـی


تویـی خورشید تابنـده ،  تویـی انـوار پاینده

منم رسوای این عـالم  ،  که گم گشته نـه پیدایی


زبان مدح تـو می گوید ،  و دل راه تـو می پوید

از این دلبستگی دارم  ،  سری افتـاده در پایـی


بیـا با من حکایت هـا ،  بگـو از شهـر رویـاها

کـه احساس دل عاشق ،   پـذیرد نقش رویـایی

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/٢٩ | ٦:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()

من زخود بیزاریم   از بازى تقدیر نیست

 
نا مرادى  ها و دردم  ارث لا تغییر  نیست

 
تا عطوفت هاى  دل کـرده چنینـم  پاک باز

 
در صد خوش باوریم  کمتر از  تقصیر نیست

عنایت





تاريخ : ۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۳:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عنایت | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.